سعدى

83

بوستان ( فارسى )

به خود سر فرو برده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف « 1 » نه مردم همين استخوانند و پوست * نه هر صورتى جان معنى دروست 1760 نه سلطان خريدار هر بنده‌ايست * نه در زير هر ژنده‌اى زنده‌ايست اگر ژاله هر قطره‌اى در شدى * چو خرمهره بازار ازو پر شدى چو غازى به خود برنبندند پاى * كه محكم رود پاى چوبين ز جاى حريفان خلوت‌سراى الست * بيك جرعه تا نفخهء صور مست بتيغ از غرض بر نگيرند چنگ * كه پرهيز و عشق آبگينست و سنگ حكايت 1765 يكى شاهدى در سمرقند داشت * كه گفتى بجاى سمر ، قند داشت جمالى گرو برده از آفتاب * ز شوخيش بنياد تقوى خراب تعالى اللّه از حسن تا غايتى * كه پندارى از رحمتست آيتى هميرفتى و ديده‌ها در پيش * دل دوستان كرده جان بر خيش نظر كردى اين « 2 » دوست در وى نهفت * نگه كرد بارى بتندى و گفت 1770 كه اى خيره‌سر چند پويى پيم * ندانى كه من مرغ دامت نيم ؟ گرت بار ديگر ببينم ، بتيغ * چو دشمن ببرم سرت بيدريغ كسى گفتش اكنون سر خويش گير * ازين سهلتر مطلبى پيش گير نپندارم اين كام حاصل كنى * مبادا كه جان در سر دل كنى چو مفتون صادق « 3 » ملامت شنيد * به درد از « 4 » درون ناله‌اى بركشيد 1775 كه بگذار تا زخم تيغ هلاك * بغلتاندم « 5 » لاشه در خون و خاك مگر پيش دشمن بگويند و دوست * كه اين كشتهء دست و شمشير اوست نمىبينم از خاك كويش گريز * ببيداد گو آبرويم بريز مرا توبه فرمايى اى خودپرست * ترا توبه زين گفتن اولىترست

--> ( 1 ) . در نسخه‌هاى متأخر اين بيت نيز هست : گرت بخت نيكو نه ز ايشان رمى * نه ديوند در جامهء آدمى ( 2 ) . آن . ( 3 ) . چو مجنون عاشق . ( 4 ) . ز درد . ( 5 ) . بگرداندم .